اگر این سطح پر از آدم هاست
پس چرا این همه دل ها تنهاست...!؟!
در این کعبه در این خاک در این مزرعه پاک به جز عشق و به جز مهر دگر بذرنکاریم
اگر این سطح پر از آدم هاست
پس چرا این همه دل ها تنهاست...!؟!
می توان آیا به دل دستور داد؟
می توان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟
باد را آیا توان فرمود ایست؟
موج را فرمود باید ایستاد؟
آنکه دستور زبان عشق را
بی گذاره در نهاد ما نهاد
خوب می دانست تیغ تیز را
در کف مستی نمی بایست داد
نه دربندم نه آزادم...
نه آن لیلی ترین مجنون ...
نه شیرینم نه فرهادم...
فقط مثل تو غمگینم... فقط مثل تو دلتنگم...

دستان مرا سخت فشردی که نرو
روزی که دلت به دیگری مایل شد
کفشان مرا جفت نمودی که برو

اگر یه روز نتونستی کسی رو ببخشی از بزرگی گناه اون نیست از کوچکی قلب تو...
به عشق عاشقم نه بر وصال تو
به ظلمت شبان بي فروغ من
خيال عشق خوشتر از خيال تو
(فروغ فرخ زاد)

بیچاره از عشق سوختن آموخت
فرق من و پروانه در این است
پروانه پرش سوخت ولی من جگرم سوخت

نبازيد ...
كه دير يا زود بايد گذاشت و گذشت ...![]()